آخرین خبرها
«قاتل اصلی» کیست؟

«قاتل اصلی» کیست؟

وفا مهرآیین- سردبیر وبسایت ایرکو

کشف انگیزه قتل و سبب اصلی رخداد کشتار یکشنبه سیاه، طی هفته گذشته تبدیل به دغدغه همگانی شده و اذهان تمام ما را به خود مشغول داشته است. رسانه‌های خبری و تحلیلی هر یک با برجسته‌نمایی هر یک از این قطعات پازل « عمرمتین / امریکایی افغان‌تبار / کلوب همجنسگرایان / ایالت فلوریدا / کشتار » دست به تحلیل‌های مختلفی زده‌اند. به سرعت فضای مجازی رسانه‌ای جزییات مرتبط با هر یک از این قطعه‌ها را بیشتر بازمی‌نمایانند؛ خواه ناخواه اذهانِ خوگرفته با تببین معطوف به رویدادهای تک‌علیتی، با پذیرش یکی از وجوه این رویداد، از بلاتکلیفی ذهنی خود خواهند کاست و «قاتل اصلی» را خواهند یافت!

از تحلیل‌های مرتبط با شخصیت روانپریش عمر، وضعیت سیاسی پدر وی، شرایط زندگی اقتصادی و شغلی، زندگی مشترک خانوادگی وی، مساله امریکایی‌های غیرامریکایی‌تبار، … گرفته تا شیوه زیست همجنسگرایان در امریکا، مساله حمل سلاح، تدابیر دولتی برای مقابله با تروریسم داخلی و خارجی، تاثیر دخالت‌های نظامی امریکا در امور خاورمیانه و ارتباط این رویداد با نماد امروزین خشونت و افراط دینی-سیاسی یعنی داعش!

خوب به یاد داریم که در اولین روز ترامپ از افراط‌گرایان اسلامی نام برد و کلینتون از مساله حمل سلاح به عنوان کانون اصلی این رویداد یاد کرد. بی‌تردید متناسب با نگاه سنتی مسلمانان هوموفوب  نفرت‌پراکنی در پایِ پست‌نویسان شبکه‌های اجتماعی مایه تاسف شد. قدری معتدل‌تر محسن کدیور همچنان با پافشاری بر «بیماری بودن همجنسگرایی ناشی از نارسایی‌های دوران کودکی» صرفا اثبات مجازات اعدام را شرعا قابل دفاع و «جزای رفتن به کلوب شبانه و رقصیدن و نوشیدن الکل» را مرگ آن افراد ندانست؛ البته مفهوم مخالف این گزاره آن است که آن بیماری را باید درمان کرد و این اعمال را جزای دیگری باید داد و نه مرگ!

در دنیای مسیحیت نیز هرچند پاپ فرانسیس این جنایت را محکوم کرد اما از سوی دیگر کشیش استیون اندرسون نیز با انتساب لقب «پدیوفیل» به همجنسگرایان خشنودی خود را از کم شدن دستکم ۵۰ بچه‌باز از دنیا ابراز نمود.

خواه نمایندگان نهاد رسمی این ادیان نظر خداوند دین خود را موافق یا مخالف با این عمل بدانند، خواه ندانند؛ فراموش نباید کرد نسبت دادن منشا قتل به آموزه‌های دینی فرد تنها یک حالت «امکانی» بیشتر نیست. مگر تمام مسلمانان تمام آموزه‌های اسلامی را در ساحت عمل جدی تلقی می‌کنند که حال بخواهیم کنش یک علی‌الادعا مسلمان را بنا بر آموزه‌های دینی وی بسنجیم؟

برخی نیز در صدد پررنگ کردن مساله روانپریشی وی برآمدند و بر طبل دیوانگی قاتل کوفتند. برخی دیگر نیز بهره سیاسی بردند و مساله حمل سلاح را پیش کشیدند و از حق حمل سلاح توسط همجنسگرایان دفاع کردند و در مقابل دیگرانی نیز از اساس به صدور جواز برای حمل سلاح تاختند. بماند که متوهمان دیگری نیز با ربط دادن این واقعه به اخبار منتشر شده‌ی درباره شیخِ انگلیسی‌تبار ساکن استرالیا این جنبه بی‌ربط را برجسته کردند. برای گسترش بساط اسلام‌ستیزی ابزارهای بسیار بهتری در کار است؛ چرا از بلای نازل بر سر این اقلیت جنسی سرکوب‌شده‌ بهره‌برداری می‌شود؟

البته معقول آنست که تمام عوامل «امکانی» را دخیل در رخداد این حادثه بدانیم، اما وزن بیشتر را به کدام عامل اختصاص خواهیم داد؟ هر یک از این عوامل چند در صد در به تحقق پیوستن این کشتار نقش داشته‌اند؟ پس از مدتی که احتمالا انتخابات امریکاست، این رویداد نیز با اتیکت خاصی در انبار ذهن به خاطر سپرده خواهد شد؛ اتیکت‌های قاتلان اصلی از این قرارند: روان پریشان عمر، پدر احمق وی که جزای همجنسگرایی را به دست خدا روا می‌داند نه انسان‌ها[1]، مهاجران خاورمیانه‌ایِ بیگانه از امریکا، داعشی‌گری رایج در تمام دنیا، سناتورهایی که از لایحه حمل سلاح دفاع می‌کنند، ترامپ‌گرایان رادیکال که عامل حمله را تحریک کرده‌اند، افراط‌گرایان اسلامی شریعت‌مدارِ مخالف با همجنسگرایی و حتی خود همین همجنسگرایان!

با این حال به نظر می‌رسد مساله اساسی در اینجا باید از دست رفتن جانِ قابلِ عده‌ای انسان باشد، نه تحلیل‌هایی که بی‌هیچ استانداردی صرفا برای تهیه خوراک خبری همقطاران اندیشه‌ای خود حجم نفرت‌های انباشته در روان خود را راهی فضای رسانه‌ای می‌کنند. قندپارسی‌گویان! از استحقاق مرگ می‌نویسند و از آسمان و ریسمان بافتن‌های آمیخته با هزار و یک «اما و اگر» نامعلوم سعی در برساخت روایتی دارند که «همه‌چیز» را توضیح دهد. آری! همه‌چیزدانان جهان‌ایم ما!

 شاید بهتر باشد از اساس بی‌خیال جستن روایتی «شسته و رفته» شویم که سنگ‌نمای بنای خرده مصالح نادانسته‌های ما از این واقعه است. مگر ما از زندگی افرادی که در نزدیکیِ خودِ ما هستند، چقدر باخبریم که حالا از پی چند خبر و دوجین تحلیل کاملا جهت‌دار خواهان فهم واقعه‌ای هزاران کیلومتر دورتر از خود هستیم. این نه به معنای کاستن از اهمیت مساله است؛ بلکه توصیه به قدری احتیاط در قضاوت و اعتراف به این امر است که شاید ما نتوانیم «حقیقت» مساله را بفهمیم. مگر نه این است که تا همین لحظه از جریان یازده سپتامبر روایت‌های مختلفی شنیده‌ایم و باز هم به دلخواه خود، برچسبی بر آن نهاده‌ایم!

پس چه باید کرد؟

حقیقت بسیار سرراست آنست که جانِ «موجوداتی مثل خود ما پوست و گوشت و استخواندار» به یغما رفته است و این داستان‌پردازی‌ها، کارآگاهی از واقعیت «قاتل» را برنمی‌تابد. ما فقط شهروندانی هستیم که باید یاد بگیریم حقوق هر انسانی با هر گرایش جنسی را به رسمیت بشناسیم و از عیار گرایش جنسی به عنوان محک انسانیت بهره نبریم. اگر آگاهی از عامل اساسی را قتل را به این منظور مفید می‌دانیم که با تاکید بر جنبه‌های مختلف آن عامل از تکرار دوباره این چنین خشونت‌هایی علیه دگرباشان جلوگیری کنیم، بسا به سادگی این مساله بدون کشف عامل اصلی کشتار قابل دسترس باشد:‌ هوموفوب نباشید!

چه آموزه‌های دینی، چه فشارهای اجتماعی، چه مسائل خانوادگی و … دلیلی بر رخداد این جنایت قلمداد شود، کافی است فرض کنیم این بمب کشتار با چاشنی هوموفوبیا کار می‌کند! شعله‌های نفرت‌پراکنی که در ارزشداوری علیه دگرباشان بر جنبه همجنسگرا بودن خود وی بنا بر دلیل ناموجه مراجعه مکرر به محل جنایت یاد می‌کنند، مگر نمی‌دانند که هر انسانی از جمله دگرباشان جنسی نیز از آن جهت که «انسان»اند می‌توانند دچار نابسامانی روانی می‌شوند یا قرار بر این است که پیراهن عثمان را بهانه راه‌اندازی کارزاری برای محکومیت کسانی کنند که اساسا داعیه‌ای برای پیامبرانگی اخلاقی ندارند و ممکن است مثل هر کس دیگری از ناراحتی‌های روانی رنج ببرند. آیا رگه‌های هوموفوبیا را نمی‌توان در این نحوه استنتاج و استدلال به راحتی دید؟ شاید حتی بتوان با یادآوری هوموفوبیای درونی خود افراد دگرباش تبیین دیگری موافق با نظر همجنسگرا بودن وی ارائه داد. مسلم است به شرط مبتلا بودن به هوموفوبیای درونیِ همجنسگرا، حمله به کلوب موجه‌تر از تبیین‌های ممکن دیگر است.

به نظر می‌رسد ما بنابردیدگاه کلی خود نسبت به وضع امور جهان به این سوال نیز پاسخ خواهیم داد؛ زیرا بیش از اینکه ما در پی یافتن این باشیم که چگونه می‌توان یافت، سعی بر آن دارند تا چیزی بیابیم!

چه خوب بود که در این میانه کسانی می‌پرسیدند:

 آیا اساسا اختصاص کلوب خاصی به این اقلیت خود زمینه آسیب‌پذیری بیشتری ایشان نیست؟ آیا به حاشیه راندن اقلیت‌ها نمی‌تواند عاملی برای جامعه‌ستیزی ایشان به حساب آید؟ آیا اصلا در این چند روز به ذهن کسی رسید که سیاست‌های مبتنی بر جداسازی فضاهای دگرباشانه و دگرجنسگرایانه خود می‌تواند سببی برای نگاه داشتن پنهان ایشان از بدنه اصلی جامعه باشد؟ مگر نه این است که قرنطینه کردن و ایزولاسیون درباره بیماران به کار بسته می‌شود؟

بسا زمانی بتوان از برابری حقوق دگرباشان سخن گفت که سکسیم ناشی از تقسیم‌بندی‌ انسان‌ها به نر و ماده از میان برود و «نرپسندی و ماده‌پسندی جنسی»  معیار تقسیم‌بندی انسان‌ها قرار نگیرد. به نظر می‌رسد همین ذهنیت است که باعث می‌شود فضاهای شهروندی را تبدیل به مکانی برای «نرها» و «ماده‌ها» کنند و «دگرباشی جنسی» را به ایدئولوژی «انسان‌های دیگرگونه» بدل کنند. شاید منشا اشتباه در آنجاست که منطق کاپیتالیستی ارزش‌های جامعه کشاورزمحور را که به نر و ماده احتیاج داشت برای تفسیر روابط جنسی انسانی معیار برشمرد و فراموش شد که هویت جنسیتی را منحصر در «نرینگی و مادینگی» دانستن، مایه نگاه فروکاستی انسان به حیوان می‌شود؛ دقیقا تعبیری که دستکم بسیاری از ما در قبول آن مشکل داریم؛ زیرا انسان را علاوه بر حیوان بودنش، موجودی فرهنگی نیز تلقی می‌کنیم. پس به جای این خط‌کشی‌های مساله‌دار و برساختن معضلات بیشتر بپذیریم که ابراز عشق و تنانگی کردن با توالد و تناسل زیستی فرق دارد و عشق را در پستوی خانه نهان نباید کرد!

[1] https://www.washingtonpost.com/world/the-orlando-shooters-afghan-roots/2016/06/13/d89a8cd0-30e4-11e6-ab9d-1da2b0f24f93_story.html